تقدیم به یه بی وفا

وقتي صداي پاي  من را مي‌شنيدي

آهسته نه هر جا كه بودي مي‌دويدي

يك شهر تنهايي و اين بارامانت

تنها تو به داد دل من مي‌رسيدي

سرخي گونه‌هاي تو مانده بر اين در

تو اين همه غم را به دوشت مي‌كشيدي

ديگر تو را اي ماه من در چاه ديدم

تنها، علي را بر سر اين خاك ديدي

بعد تو اين شهر و سكوت ماندگارش

اين شوكران را جرعه جرعه سر كشيدي

اینم واسه اوضاع اقتصادی و بدبختی مردا

میلیـونـر شـدم ...

شعر طنز اجتماعی از محمد جاوید

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پریشب همسرم با داد و فریاد
زجا بر خاست و آواز سرداد:

كه پیدا كرده ام گمگشته ام را
همانی را كه گم كردم فلان جا

همان كه بیست سال پیش لابد
كادو دادی به من روز تولد

همان كه بابت گم كردن آن
قسم خوردم برای تو به قرآن

همان كه بابتش با آه و زاری
زجیبت رفت ده تا یك هزاری

همان دُری كه صد تایش اگر بود
دل من با تو از غم بی خبر بود

خدا را شكر بعد از این همه سال
به ما بیچاره ها رو كرده اقبال

اگر فردا بری آن را به بازار
یقینن می دهندت پول بسیار

و یك میلیون و اندی پول رایج
رود در جیب تو بهر حوائج

شوی میلیونر از الطاف دولت
خدا را شكر از این ناز ونعمت

بگیر این سكه را ای مرد خوشبخت
كه تا گردد خیالت كاملن تخت

به خنده گفتمش كه خوش خیالی
تو هم مانند او حالی به حالی

برای روغن و گوشت و حبوبات
سه كیلو پسته، یك جعبه شكولات

برای روسری و كیف و شلوار
وآن چه هست مایحتاج سركار

گمانت سكه ی گمگشته كافی است؟
و یا این كه نه ،خیلی هم اضافی است؟!

به جان حضرت آقای "جاوید"
نكن در این قضیه هیچ تردید

كه ده تا از همین زرد قرشمال
اگر پیدا كنی باری به هر حال

ندارد ارزش آن ده هزاری
كه دادم بابتش با آه و زاری

بخوان یك فاتحه یا جزء قرآن
برای پول ملی از دل و جان

پاکنویس

صبح خورشید آمد

 دفتر مشق شبم را خط زد

 پاک کن بیهوده است

 اگر این خط ها را پاک کنم

 جای آنها پیداست

 ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست!

 تو بگو!

 من کجا حق دارم

 مشق هایم را

 روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟

 می روم

 دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید

 از سر سطر نوشت!

بنویس ..

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود

تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود

چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری

برای هر تیشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

كل عمر پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود

 

 

و اما ....

 

من نمي دانم
و همين درد مرا سخت مي آزارد
که چرا انسان اين دانا اين پيغمبر
در تکاپوهايش چيزي از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دليلي دارد ؟
چه دليلي دارد که هنوز
مهرباني را نشناخته است ؟
و نمي داند در يک لبخند
چه شگفتي هايي پنهان است
من برآنم که درين دنيا
خوب بودن به خدا... سهل ترين کارست
ونمي دانم که چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است
و همين درد مرا سخت مي آزارد


فريدون مشيري

تو که دستت به نوشتن اشناست

 

تو که دستت به نوشتن اشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

دل دیارو نوشتی

همه دنیارو نوشتی

دل مارو بنویس

بنویس هرچه که مارو به سر اومد

بدقصه ها گذشت وبدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه هارو می کشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم

توی این پاییز بد فکر بهاریم

 

دل دریا رو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی

دل مارو بنویس

دست من خسته شد از بس که نوشتم

پای من ابله زد بس که دویدم

تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن

چرا اونجایی که تویی من نرسیدم

 

تو از شکنجه زار شب گذشتی

از غبار بی سوار شب گذشتی

تو که عشقو با نگاه تازه دیدی

بادبان به سینه دریا کشیدی

 

دل دریا رو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی

دل مارو بنویس

دل مارو بنویس.

 

شعری از عمران صلاحی

صُب زود
وقتی که باد
تو کوچه صداش میاد
می رم و فوری درو وا می کنم
داد میزنم :
- آی نسیم سحری !
یه دل پاره دارم
چن می خری ؟

 
 
این شعر بد جور بهم چسبید خیلی قشنگ بود نه؟؟

سیب همسایه

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا،
خانه کوچک ما سیب نداشت...

 

در آخر عیدتون هم مبارک باشه

بی عشق نمیتوان زیست

 

 سوگند به شبنم هائي كه پيش از بيدار شدن خورشيد به دنيا مي آيند و به گلهائي كه خوشبوتر از همه خاطره هاي زمين هستند از عشق گفتن و نوشتن آسان نيست.

 

عشق كوچه اي است كه آهنگ اشتياق قلبها را درآن ميتوان شنيد.

عشق افقي است آبي كه نگاه باراني عاشقان به آن دوخته شده است .

عشق نفسهاي كودكي شادمان است كه ازغصه هاي ريز و درشت عالم چيزي نميداند.

 

تو از عشق چه ميداني؟

اولين بارعشق را كجا ديدي؟

چه وقت با او حرف زدي؟

چه كسي به تو گفت عشق چه رنگي است؟

 

عشق گاهي به رنگ آسمان است

وگاهي به رنگ پرستوهائي كه به دنبال آشيان ميگردند.

وگاهي ديگر به رنگ آرزوهائي كه  در قلبهامان پنهان كرده ايم.

 

من از عشق وضو ميسازم

من با عشق نماز ميخوانم

من در عشق غرق ميشوم

من بي عشق در كنج قفسي كه ميله هايش از حسرت است ميپوسم.

 

من بي عشق ميميرم.

 

عشق را همه جا ميتوان ديد:

 

دردامان سبز مادر

دردستان خسته پدر

درچشمهاي زني كه درباران خيس شده است

درسوت ممتد قطاري كه پس فردا از راه ميرسدودر هواي ابري امروز.

 

با عشق ميتوان حرف زد

با عشق ميتوان راه رفت

با عشق ميتوان گريه كرد

با عشق ميتوان همه ديوارها را برداشت و به جاي آن پنجره كاشت.

 

سوگند به چشمهاي تو كه هميشه بيدارندبزرگترين درس هستي جز اين دو حرف نيست: 

بي عشق نميتوان زيست

بي عشق نميتوان بود.

کافرنامه

 

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

 

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

                                                                                    دکتر علی شریعتی

من و تو تکراریم !!!

راه ها دشوار است !

بینمان دیوار است !

در نگاهم بسیار

حسرت دیدار است !

حسرت آغوشت

بوی پیراهن و آن طعم غرور!!!

همه اش رویا است !

همه اش ویرانی ست !

این شده راز شکفتن هایم

این که تو می آیی !!!!

کاش آیی ز همه تنهایی

ز خود بی تابی

ز شب مهتابی

راه ها دشوار است

در میان نیست کسی

به گمانم تو نخواهی آمد !!!

و نخواهی خواند آن نغمه ی شاد

و نخواهی دید این حسرت و داد

من نمی دانم که چرا این گونه است

رسم این شهر کثیف

و چرا هیچ کسی نیست که من

بوی پیراهن و آن طعم غرور

در همه جای تنش در یابم ؟؟؟

همه چی بیهوده است

همه ی عشق من و طعم غرور

همه اش بی معنی ست

همه اش نومیدی ست

تو نخواهی آمد !!!

من نخواهم دید آن روی تو را !!

و نخواهد شد یار

زندگی با من و بیمار دلم !!!!

تو همش مغروری

از من و منطقه ی دل دوری !!!

نیست در عمق نگاهم نوری

من و تو تکراریم !!!!!

تقدیم به تو

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند.

رفته بودم سر حوض

شعری زیبا از سهراب  به همراه صدای ماندگار خسرو شکیبایی  
 

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب درحوض نبود

ماهیان می گفتند

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به کسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

 

دانلود صدا

مورچه ی پا شکسته !

اتل متل يك مورچه،

قدم ميزد تو كوچه،

اومد يه كفش ولگرد،

پاي اونو لگد كرد،

مورچه يه پاشكسته،

راه نميره نشسته،

با برگي پاشو بسته،

نميتونه كار كنه،

دونه ها رو باركنه،

تولونه انبار كنه،

 

پ.ن : یکی نیست بگه مورچه جونم تو ماهي، عيب نداره سياهي، خوب بشه پات الهي

وقت زيارت

وقت زيارت


رقص قشنگ نور
امشب چه ديدنى است
آواز شاد باد
امشب شنيدنى است
عيد است و عطر گل
پيچيده در هوا
بوى خوش گلاب
پر كرده سينه را
گلبوته هاى شمع
روييده هر كجا
مى ريزد اشك شوق
يك غنچه بى صدا
گلدسته ها همه
غرق ستاره هاست
هر گوشه حرم
فرياد (يا رضا) ست
وقت زيارت است
پر مى كشد دلم
همراه كفتران
من مى روم حرم

دختر خوشبخت

 

با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند نیمه شب در کنج تنهایی

بیگمان روزی ز راهی دورمی رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور باد پیمایش

می درخشد شعله خورشید بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر سینه اش پنهان بزیر رشته هایی از در و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سویی باد ... پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن حلقه موی سیاهش را

مردمان در گوش هم آهسته می گویندآه ... او با این غرور و شوکت و نیرو

در جهان یکتاست بیگمان شهزاده ای والاست

دختران سر می شکند از پشت روزنها گونه ها شان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پر غوغا در تپش از شوق پندار

شاید او خواهان من باشد لیک گویی دیده شهزاده زیبا

دیده مشتاق آنان را نمی بینداو از این گلزار عطر آگین

برگ سبزی هم نمیچیند همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان براه خویش می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش مقصد او ... خانه دلدار زیبایش

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند کیست پس این دختر خوشبخت ؟

ناگهان در خانه می پیچد صدای در سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست ... آری ... اوست آه ای شهزاده ای محبوب رویایی

نیمه شبها خواب میدیدم که می ایی زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود بر نگاهم راه می بندد

ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی

ای نگاهت باده ای در جام مینایی

آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی ره بسی دور است

لیک در پایان این ره ...قصر پر نور است می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه آن سینه و آغوش می شوم مدهوش

بازهم آرام و بی تشویش می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش  می درخشد شعله خورشید

بر فراز تاج زیبایش می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت

مردمان با دیده حیران زیر لب آهسته میگویند

دختر خوشبخت

وصیت نامه (شعر طنز)

وصیت نامه!

یادتان باشد اگر مُردم عزاداری کنید
بر سر و صورت بکوبید و خود آزاری کنید

آبروها برده اید از من در ایام حیا ت
لا أقل حا لا که مردم آبرو داری کنید

من که می دانم در آنجاتان عروسی ها به پاست !
لا أقل در مجلس ختمم کمی زاری کنید

می کنم تقدیمتان متن وصیت نامه را
تا پس از اجراش احساس سبکباری کنید

اول اینکه در شب هفت و چهل هنگام شام
باید از آوردن اولاد خود داری کنید

شام ختم دوستانم هیچ تعریفی نداشت
ران و سینه ی مرغ ما را خوب سوخاری کنید

وای اگر گردو نباشد لای خرماهای من !
فکر خرما و خطیب و مسجد و قاری کنید

ثا نیاً مشکی بپوشید و چهل شب ریش را
تا به زانو هم اگر آمد پرستاری کنید

از وصا ل تیغ و صورت ما معّذب می شویم
فوق فوقش ریش را یک ذرّه ستاری کنید

ثا لثاً حج و نماز و روزه ی سی سا ل را
باید از شیخی برای من خریداری کنید

رابعاً یک عده بازاری طلب کار منند
باید از بازاریان اعلام بیزاری کنید

البته اول بپردازید اقساط مرا
بعد از آن اعلام بیزاری ز بازاری کنید

خامساً از شعرهای من کسی حظّی نبرد
مردم کج ذوق را در فهم آن یاری کنید

یکدگر را از چه رو جر می دهید ای دوستان؟
بر سر نعشم نباید نا بهنجاری کنید

من به کل ّ مردم ایران تعلّق داشتم
پس برایم چا له ای مرغوب حفاری کنید

بوی گند لاشه ام پیچید در گوش فلک
شاعرم برگ چغندر نیستم کاری کنید

شستشوی مرده آن هم پیش چشم دیگران؟
وای اگر با نعش من اینگونه رفتاری کنید

شیخ فضل الله نوری را به دار آویختید
لا أقل از نوری شاعر هواداری کنید

من نمی خواهم خیابانی به نام من کنند
نام ما را روی سنگ قبر حجاری کنید

اعتماد کاملی دارم به زن اما شما
نشنوم با همسرم یک لحظه غمخواری کنید

از فشار قبر می ترسم سپیدی کفن
زرد گردد رنگ آن را کا ش زنگاری کنید

مثل سگ می ترسم از کنکور تشریحی مرگ
ای نکیر و منکر شبکار عیّاری کنید

مرگ در راه است ای دختر پسرهای جوان
قبل هرگونه تماسی صیغه ای جاری کنید

با زبان خونچکان داس ، عزرائیل گفت :
روح را باید برای مرگ پرواری کنید

عرضمان را درز می گیریم با این توصیه
ملت در صحنه استکبارآزاری کنید!

سعید نوری