کافرنامه

 

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

 

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

                                                                                    دکتر علی شریعتی

من و تو تکراریم !!!

راه ها دشوار است !

بینمان دیوار است !

در نگاهم بسیار

حسرت دیدار است !

حسرت آغوشت

بوی پیراهن و آن طعم غرور!!!

همه اش رویا است !

همه اش ویرانی ست !

این شده راز شکفتن هایم

این که تو می آیی !!!!

کاش آیی ز همه تنهایی

ز خود بی تابی

ز شب مهتابی

راه ها دشوار است

در میان نیست کسی

به گمانم تو نخواهی آمد !!!

و نخواهی خواند آن نغمه ی شاد

و نخواهی دید این حسرت و داد

من نمی دانم که چرا این گونه است

رسم این شهر کثیف

و چرا هیچ کسی نیست که من

بوی پیراهن و آن طعم غرور

در همه جای تنش در یابم ؟؟؟

همه چی بیهوده است

همه ی عشق من و طعم غرور

همه اش بی معنی ست

همه اش نومیدی ست

تو نخواهی آمد !!!

من نخواهم دید آن روی تو را !!

و نخواهد شد یار

زندگی با من و بیمار دلم !!!!

تو همش مغروری

از من و منطقه ی دل دوری !!!

نیست در عمق نگاهم نوری

من و تو تکراریم !!!!!

تقدیم به تو

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند.