امسال سال کبیسه است !! تبریک میگم به اونایی که تولدشون هر 4سال یکباره!!!

 

جواب آن خیلی ساده است ، هر یك سال ۳۶۵ روز و ۶ ساعت است. یعنی این مدت طول می كشد تا زمین یك دور كامل به دور خورشید بچرخد.در روزهای قدیم تر مردم به این ۶ ساعت اهمیتی نمی دادند و یك سال را همان ۳۶۵ روز محاسبه می كردند این كار سبب شد كه كم كم زمان سال تحویل تغییر كند.

یعنی چه ؟ یعنی اگر برای ما ایرانیان اول فرودین كه اولین روز فصل بهار است آغاز سال نو بود كم كم در طی صدها سال، شروع سال جدید جلو افتاد و به زمستان و بعد هم به تابستان رسید .

و مردم یادگرفتند كه باید این ۶ ساعت را در تقویم خود محاسبه كنند.برای همین هر ۴ سال كه می گذرد این ۶ ساعتها را باهم جمع می كنند كه یك شبانه روز كامل یعنی ۲۴ ساعت می شود.

برای همین ماه اسفند كه در تقویم شمسی ۲۹ روز است هر ۴ سال یكبار ، یك روز به آن افزوده می شود و ۳۰ روز می گردد.

سالهایی كه اسفند ۳۰ روز است یعنی تعداد روزهای سال بجای ۳۶۵ روز ، ۳۶۶ روز می شود . این سال را، سال كبیسه می گویند.

پس هر ۴ سال یكبار سال كبیسه می شود و قابل پیش بینی است . یعنی اگر سال ۱۳۸۷ سال كبیسه بود سال ۱۳۹۱ هم سال كبیسه خواهد بود

كبیسه به معنای بزرگ است یعنی سالی كه تعداد روزهایش از بقیه سالها بیشتر است.فایده سال كبیسه را همانطور كه گفتیم این است كه باعث می شود همیشه در یك موقع خاصی و مشخصی ، سال نو فرا برسد كه برای ما ایرانیان اول فروردین است.

یه ترفندی که منم جدیدا شنیدم شاید کاری باشه !!!امتحان کنید!!!

اگر سارقان شما را وادار کردند که از کارت عابر بانکتان پول بگیرند شما میتوانید رمز کارتتان را به صورت معکوس (یعنی از آخر به اول) وارد کنید مثلا اگر کلمه عبور شما 1254 میباشد شما عدد 4521 را وارد کنید. با این کار عابر بانک به شما پول میدهد ولی در عین حال دستگاه به صورت خودکار پلیس را در جریان سرقت قرار میدهد. این قابلیتی است که تمام دستگاههای خودپرداز دارند ولی اکثر مردم از آن بی خبرند. لطفا این را به همه کسانی که میشناسید ارسال کنید

نا امید نمی شوم!!!!

برای دخترم آرزوی خوشبختی می کنم!!!!

مادرم هم برای من آرزوی خوشبختی می کرد!!!!

و مادرش هم برای ...... مادرم....

نا امید نیستم!!!!

یک روز عاقبت.... دختری از نسل ما خوشبخت خواهد شد!!!!

داستان گلف و قهوه . حتما بخونیدااااا

 

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: “بله”.

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. “در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!” همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ” حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان،سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل تحصیتان، کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.”

پروفسور ادامه داد: “اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیز هایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند،موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.”

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: ” خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! 

تقدیم به همون بی وفا...

شده ....؟؟؟

شده یه روز بیای به دلم سر بزنی

باتوام خانه ی تنهایی من دور که نیست

آنکه با دسته گلی حرف دلش رامیزد

پردرد است ولی مثل تو مغرور ک نیست

تونگفتی به من اما خودمن میدانم

تو نمیخواهی عزیزت بشوم زورکه نیست

سعی کنید کاری از دستتون بر می آید بکنید:

ابراهیم و آتش و گنجشک


نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.
از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.
گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.
گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟
پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد ...


و خوشا به حال گنجشکان سرفراز

تقدیم به یه بی وفا

وقتي صداي پاي  من را مي‌شنيدي

آهسته نه هر جا كه بودي مي‌دويدي

يك شهر تنهايي و اين بارامانت

تنها تو به داد دل من مي‌رسيدي

سرخي گونه‌هاي تو مانده بر اين در

تو اين همه غم را به دوشت مي‌كشيدي

ديگر تو را اي ماه من در چاه ديدم

تنها، علي را بر سر اين خاك ديدي

بعد تو اين شهر و سكوت ماندگارش

اين شوكران را جرعه جرعه سر كشيدي