بی عشق نمیتوان زیست
عشق كوچه اي است كه آهنگ اشتياق قلبها را درآن ميتوان شنيد.
عشق افقي است آبي كه نگاه باراني عاشقان به آن دوخته شده است .
عشق نفسهاي كودكي شادمان است كه ازغصه هاي ريز و درشت عالم چيزي نميداند.
تو از عشق چه ميداني؟
اولين بارعشق را كجا ديدي؟
چه وقت با او حرف زدي؟
چه كسي به تو گفت عشق چه رنگي است؟
عشق گاهي به رنگ آسمان است
وگاهي به رنگ پرستوهائي كه به دنبال آشيان ميگردند.
وگاهي ديگر به رنگ آرزوهائي كه در قلبهامان پنهان كرده ايم.
من از عشق وضو ميسازم
من با عشق نماز ميخوانم
من در عشق غرق ميشوم
من بي عشق در كنج قفسي كه ميله هايش از حسرت است ميپوسم.
من بي عشق ميميرم.
عشق را همه جا ميتوان ديد:
دردامان سبز مادر
دردستان خسته پدر
درچشمهاي زني كه درباران خيس شده است
درسوت ممتد قطاري كه پس فردا از راه ميرسدودر هواي ابري امروز.
با عشق ميتوان حرف زد
با عشق ميتوان راه رفت
با عشق ميتوان گريه كرد
با عشق ميتوان همه ديوارها را برداشت و به جاي آن پنجره كاشت.
سوگند به چشمهاي تو كه هميشه بيدارندبزرگترين درس هستي جز اين دو حرف نيست:
بي عشق نميتوان زيست
بي عشق نميتوان بود.
سلام دوست من